بی احساس مثل دریای طوفان زده
دیگه ترسی ندارم ، چیزی حس نمیکنم ، همه رو به چیزم میگیرم و عین خیالم هم نیست که قراره مثلا چه شکلی باشم ، چطور رفتار کنم یا وضع ظاهریم چجوری باشه . به اون درجه ای رسیدم که هنوز جا داره اما حس پری دارم . میتونم بگم حتی از کرونا هم نمیترسم و دیگه رعایت هم نمیکنم ، تنها کارم زدن ماسکه ، اونم فقط از رو عادته و بس .
خوابم زیاد شده . امروزم باز ساعت ۱۱ خوبیدم تا ۴ بعداز ظهر .ناهار و غذا که به کنار امروز به جز نون و پنیر چیزی نخوردم یعنی میلم غذا نبود . با بچه ها رفتیم بیرون . من و سارا و نسرین و محمد . آهنگ گذاشتیم ، چایی خوردیم و گشتیم و برگشتیم خونه هامون. محمد روشو کرد بهم گفت انگار مثل قبل نیستی ، تو خودتی . گفتم نه سعی کردم زور بخندم کاری که چندوقتیه میکنم . زور خندیدن اوایل مشکل داشتم احساس میکردم بقیه میفهمن خنده ای مصنوعیه اما دیگه کارمو بلدم . خب دیگه یه خنده زدم و گفتم نه بابا .
بعدش رفتم تو فکر که چرا اینو گفت و چجوری فهمید . تو ماشین همه اهنگ رو لبخونی میکردیم اما من نه ، بیشتر به اهنگش فکر میکردم . اونا میخندیدن اما من نه. اونا شاد بودن اما من ادای شاد رو در می اوردم . خلاصه که زور چندان جالبی نبود ، ایشالا برا فردا