دلتنگم از این ظلمت ...
حدودا دو ماه پیش بود خبری شنیدم از رفیقی که توی گیر و دار پایان نامه باهاش آشنا شده بودم . هر روز خدا جلوی سلف یا توی طبقه همکف هم رو میدیدیم و احوال پرسی میکردیم و جویای حال پایان نامه ها و طرح های نانوشتمون میشدیم . از قضا درست دو ماه پیش بود که خبری تاسف بار شنیدم . حسین در اثر سکته قلبی فوت شد .
مات و مبهوت به عکس و پوسترش توی صفحه اینستاگرام نگاه میکردم ، آخر چگونه ؟ چرا؟ روز قبلش یه استوری طنز برام فوروارد کرده بود . از همین استوری هایی که دوبله میذارن روی حیوونا و مردم میبینن و میخندن و یادشونم از تموم غم دنیا رها میشه ... اما من...من باز تموم غم عالم بهم برگشت ، حسین چه زود رفت ...
همان جوان ۲۳ ساله ای با همان لهجه شیرین اصفهانی و معرفت بی حد و اندازه اش ... گذشت و گذشت اخبار بیشتری رسید که در مدتی به عنوان نیروی داوطلب در سانتر کرونا بوده و نهایت اثر کرونا فوت شده بود و حتی وصیت نامه ای هم نوشته بود . وصیت نامه اش بین تمام بچه ها دست به دست میشد .همه جا
و واقعا چه کسی آنهم در این سن فرصت و وقت وصیت نوشتن دارد مگر افرادی خاص ، کسانی که ... میدانی میخواهم چه بگویم کسانی که هر لحظه را زندگی میکنند و هر لحظه را به مرگ نزدیک تر میبینند ... حسین آدم عجیبی بود ، جان خودش را گذاشت کف دست و آنم در آن اوضاع و بدون هیچ اجباری خودش را در کمین این بیماری از خدا بی خبر گذاشت ... حسین خدا تو را رحمت کند ...
شاید اگر دست قضا میگذاشت و زنده می ماندی بهترین پزشکی میبودی که دیده ام ... میدانی امروز روز پزشک بود همه دلشان برای دوستانی که از دادن تنگ شده بود و من دلم بیشتر از تو . روز پزشک است بجای تبریک و آن کیک های خامه ای و آن خندیدن و شادی ها ، اشک را در چشمانم میبینم و تمام اطرافم حلقه ای مات در دریای پهناور قطره اشکی هستند که تا بخواهد سرازیر شد جان آدم را بالا می آورد ....
_____________________________
پ.ن: چهار روز است که گلو درد و سرفه دارم ، آنهم در این گرمای جگر سوز اینجا ، شاید کرونا یا شایدم چیزی ساده تر . اما اگر کرونا باشد ، حالم باید چگونه باشد ؟ اگر واقعا کرونا باشد، خودم را چگونه آرام کنم ، از کجا بدانم که در کدام دسته ام ؟ خودم نمیدانم اما بار ها راهنمای دیگران بوده ام. میدانی تا کار به خود آدم بر گردد نمیفهمی چی بوده است.